تبليغاتX
فهمیدن درد داره
نگران خدام

باید مواظبش باشیم

خیلی پیر شده

 

چند روز پیش بعد از یک میلیون سال

صداش کردم

از اتاقش اومد بیرون

 

فکر کردم می خواد دوباره پهن بشه رو دنیا

 

اشتباه حدس زده بودم

 

خدا و دارو دستش داشتن فیلم می دیدن

صدای من مزاحمشون بود

اومده بودن خفم کنم

 

ادامه بدم؟بگم بعدش چی شد یا کافیه؟

 

 

 

یه بنده خدایی زودتر از خدا و دارو دستش ترتیب دم و بازدمم رو داده بود

 

دلم واسه خدا می سوزه

نگاش که می کنم

خستگی بدجوری پیرش کرده

البته باید قبول کنیم که ما هم بچه های خوبی نبودیم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:20  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

تمام مزه های دنیا خورد به پوستم

 

آب

 

باد

 

آتش

 

خاک

 

 

 

گشنه شدم

غذا اختراع شد

 

حجت الاسلام والمسلمین ایت الله فلسفه

دکترای طب سوزن

 

طی سخنرانی ای در جنگل کلمات

 

از بودن و ماندن سیرم کردند

 

راستی تو کجایی؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 22:25  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

نوشید و

نوشیدم

 

کم بود

خدا هم امشب مست باید

 

 پا بکوباند بر لجنزار حقیقت

 

شراب و سراب

خدا هم مست باید

 

کام گیرد از زمان

لاجرم حتی مکان...

 

کم بود

گر دلش رسوای رنگ بود

 نهایت در چشم ما

منگ

 ن ن ن ن ن نبود

 

نوشید و مست شد

 

دیگش پر ز جنگ شد

 

مهلتی خواست

تا بلرزاند فنا را

 

دیگرش دیر بود

او خدا بود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 12:7  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

چه فرقی می کند؟

 

چه

فرقی

می  کند؟

 

سنده باشی یا طلا؟

 

در دایرة المعارف اذهان عقب افتاده ی زمینی

 

که پرتابش تا نهایت ٍ ندیدن می رسد

 

من باید طلای عیار دار باشم

 

 

 زنی زیبا رو

 

و شاعری موفق...

 

 

اما...

وای از آن روز ٍ امروز

که دایرة المعرف را از روی میز برداشتم

و پاره

              پاره

کردم

چرک نویسم شد

 

من سنده ام

بدم

زشتم

 

 

اسب هم همانجا نجیب باقی بماند

که ما ماندیم...

من نا نجیبم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 0:0  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

اگر فاحشه ای خدای سیاره ای شود...

 

تمامی مدارس بدی را قاب می گیرند

 

خوبی پشت حصار خاک

دست نیافتنی می شود...

 

 

و ...

 

پ.ن :

ادامه دارد

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 1:10  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

 

 

 

 

                                          قبل از    آنکه زمینی شویم

                                                      .   .   .

                                         خد  ا مارا از باکره گی در آورد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 1:2  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

و خدا

عریان شد...

 

حجابش را به جهان پرتاب کرد...

 

در حوض هستی شستوشویم داد...

 

 

 

 

 

بی رنگ شدم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ !!!

و ... من پیر شد ...

 

 

آیینه را شکستم

 

 

 

 

 

 

خدا رنگ گرفت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 0:59  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

در طول تاریخ ۴ گروه همیشه هستند

 

راهبر

 

راهرو

 

مورخ

 

فاحشه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 0:54  توسط مهدخت محمودآبادی  |