تبليغاتX
فهمیدن درد داره
 

 

 

مرا ببخشید

غذایم می سوزد ...

 

وقتی خطوط تلفنی اشغال است...

 

 

مرا ببخشید که

از آویزان کردن لباسهایم در جامدادی می ترسم...

 

و از پهن شدن بی علت چشمم بر شانه هایت...

 

.

.

.

من از پختن غذای سوخته

 

کهنگی باکره گی

 

کشتن پشه روی صورتم

 

فریاد زدن تو...

 

و لیوان ترک خورده ات

 

نمی       ترسم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 1:38  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

 

 

چه غباری جارو می کنی

در این پیچ های تند ؟

در این تاریکی بیهوده

که عمرش به گناه هم نمی رسد

 

رفتگر خسته

کدام خاکروبه ات تنگنای نفسم را

پیاله

پیاله

به آن کیسه های کلفت سیاه زباله ختم می کند؟

 

خواب مرا جارو می کنی برای

عددی دورتر از محال...؟؟؟

 

 

 

دیگر خواب هم مرا...

 

 

 

تا تو را در آن ...

 

 

 

 

 

 

چه بیهوده ام امشب

 

 

 

 

 

چه بیهوده ام امشب

خواب هم خاکی شد و

 

 باد وزید...

 

من بیدارم الاق

من بیدارم علف

 

من بیدارم خواب

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 3:27  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

این پرچم سفد رو نمی بینی ؟

نمی بینی چه جوری بردمش بالا؟

 

 

دلم گرفته

جناب خودکار شدم

نوشتم

نوشتم

 

دلم گرفت

قوطی کنسرو شدم

 

جوشیدم

جوشیدم

 

آهان

حالا اومدم این وسط

بدون بر خورد با علف و ملف

 

وسط خدا و خاک

 

همین الان بود یا چند ماه پیش

رفتم جبهه

 

فرقی نکردم

فقط تیکه تیکه شدم

 

دلم گرفته

 

واسه روزای تکرار نشدنی انجمن ما

 

دلم اون وجودی رو می خواد که

هر دم

 

دما دم

 

با یه آدم

 

ما بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 21:22  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

هوا تب کرد

درد را این بار هم نشناختم

 

گویی برای اولین بار بود

که هم خوابش شدم

 

شاید چهل و پنج بار

شاید

 

چهل  و  پنج بار

 

 

یا نردبانی در همین حوالی اعداد

منتظرت ماندم

 از نبودنت بالا رفتم

به دیوار کاه گلی بودنت تکیه دادم

  و افتادم...

 

منم ... کلید زنگ زده

مگر تو همان شکاف ملال اور دچار نبودی؟

 

مگر ساییدن نبود میانمان؟

چه رخی باید صورت می کشیدو

غقربه های واضح را مبهم می کرد؟

فردا؟

.

.

.

فردا

این همان دردیست که هرگز نشناختمش...

فردا 

 

 

 

 پ.ن: برای ۸۶ عزیز...آخرین قطره های بخار نشده اش

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 1:49  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

وقتی حبس می شوی

پشت ان پنبه ی عبور

 

و می زنی

دم

دم

به ان نطفه ی حضور...

 

من به آن لحظه ی بکر می اندیشم

 

به آن رخوت ملول..

 

 آن تابلوی کوتاه قد

که فریاد می رند

دخانیات ببشترین عامل سرطان...

و من پوزخندی تحویلش می دهم

که به دنیا دادم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 15:34  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

باید وجود تمدن را ثابت کنیم...

باید بدانیم پاریس در فرانسه است

 اهرام ثلالثه در مصر

و من در تو...

انتحاب یک هرم صرفا جذابیتش نیست...

 

مثل چشم تو!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 22:57  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

سکوت سبقت می گیرد

 



حلقه ی سر سخت بودن

با دستان یخ زده اش

به نبودن می ماند

 

تک تک تک ِ

دانه ها ی چموش ...

تخلص من می شود

 

 

تبرئه به خواب زمستانی میرود...

بر قضاوتت

هیچ یاُسی هم خوابم نمی شود

جز فعل بی قرار ماندن

.

.

.

(بمان)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 18:56  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

زود

بود

شد

 

آره...

 زود بود برای اومدنم

 

بدون قافیه...

بدون وزن...

آره ...

می دونم ...

خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی زود بود

 

و من ســــــــــــــــــــــی ساله شدم

 

آره...

می دونم ...

درد داره!!!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 16:25  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

کاش تو اینجا بودی...

پشت سکوی خیال...

 

یا کمی دور تر از خط محال...

کاش تو اینجا بودی...

طپش سرد فضا

و نیازم به رگ جاری بودن

 

گرم تر از خاطره ای

چون تو رها...

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 13:27  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

سعی می کنم

این بار تا آخرش رو بزنم

 

سعی می کنم

این بار تا آخرش رو بشنوم

 

سعی می کنم

این بار ببینمت

 

فقط برگرد

خیلی وفته ندیدمت

 

باید می رفتم

سعی کن درکم کنی

 

برگرد

کافیه فقط یه نگاه کنی

 

دنیام که خالیه خالیه

ولی دوباره میزارمش تو دستتات

 

برگرد

سعی می کنم

سعی کنم

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 0:24  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

من در ملتی مستقر هستم

که نیست

 

مجله هایی می خوانم

که نباید

 

هیچ مناسب سازی ای برایم وجود نداره

 

شاید آقای خدا سن و سالشون کهولت زده شذه

 

 

 خدا خستست

منم خستم

 

اون وقت ...

هنوز هستنذ رباعی سرایان !!!

 

اگر عبورم رو تغییر بدم

شاید بشم کریستوف کلمب

 

شاید هم مروارید خانم تو روستا

 

همه ی دست و پاهام رو جمع می کنم

 

می رم عید دیدنی آینده

 

خدارو چه دیدی

شاید من هم گلدون بخرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 14:15  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

اونقدر باید خورد تا مُرد...

 

اونقدر باید رفت که دیگه نبوذ...

 

باید با شب هم خواب بشم

 

شاید فهمیدم چرا ایندر خوبه

 

می تونم بهش وفادار بمونم

 

تمام دیوارا باید سفید بمونن

 

رنگ ... ننگه

 

رنگ ... گنگه

 

 

رنگ ... تنگه

 

شاید یه روزی بیام درستت کنم

 

بشی یه شعر بی دردسر

 

شاید کلمه هارو فراموش کنم بشم بی سواد

 

شاید یه روز بفهمم

 

چه تلخ !!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 0:13  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

    باید
 در
 قرعه کشی

 
برنده بشم تا بفهمم من هم هستم


+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 1:58  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

        موضوع اینجاست
نه تو کمد

می تونم بفهمم

آخه می دونم که فرقی با نفهمیدن نداره

فقط یکم درد داره ...

یه جلدت رو خوندم

بسه !!!

شاید جات تو قفسه امن تر باشه!!!

اون عجق وجقا که تو آسمونن

می دوننن چون دورن قشنگن!!!

حالا کــــــــــــــــــــــــــــــــــــو تا فردا بیاد؟

فردا هم چون امروز نیست فعلا قشنگه...


+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 1:57  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

     عادت
احمقانه ترین خصوصیت ...

جذاب ترین نفرت...

دیکه باید جدا ش کرد

شایدم رهاش کرد

شاید باید

سُرش داد

نفرت رو عادتش داد

شاید باید لفتش داد

 رو تختم پارو گاف داد

شاید باید

حباب شد

یکدفعه نا پدید شد

شاید باید

عاشق موند!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 0:47  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

باید مثل یک ماکارونی باشم

شاید هم هویج!!!

 

باید اندازه ی دهن تو باشم

 

لباس دو سالگیم دیگه اندازم نیست

این یعنی

من بزرگ شدم یا تو کوچیک؟

 باید کیک بشم

 

برم تو فر   پخته بشم

.

.

.

باید ته دیگ بشم

واسه روزای قحطیت خورده بشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 11:36  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

کاش می تونستم مثل تو باشم

 

شاید هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز

مثل تو نمی شدم

 

 

.

.

.

فقط دست می شدم و گره می زدم به دستات

.

.

.

دنیا کیلو چنده؟

.

.

.

اونقدر سنگین نیست

.

.

.

تو دستم جا می شه...

.

.

.

ویــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــژ

خیلی تند داری می ری

.

.

.

حد اکثر سرعت مجاز : ؟؟؟؟؟؟؟ <<<.....>>>.....!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 22:25  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

این اتاق

امن ...

این نگاه

تار ...

این من

نه ...

هوا ... رطوبت خشک زمان

گره خورده به گیاه

 

تن من تن من تن من تن من

 

دو دو چی چی دو دو چی چی

 

ایستگاه بعدی...

 

پیاده می شم

.

.

.

به نیستگاه  خوش آمدید

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 13:18  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

تب کردم

.

.

.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 1:27  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

تب کردم

.

.

.

.

برف می بارد

 

برف می بارد

 

برف می بارد...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 1:24  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

تب کردم

.

.

.

.

برف می بارد

 

برف می بارد

 

برف می بارد...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 1:23  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

با خودم گفتم

گناه بدون پشم نمی شه

باید کاری کرد که

هیچ طنابی

پاره نشه

از هیچ روزنه ای هوا نیاد

 

نباید شب ها شکسته بشن

این روزپر نور نباید

شیشه ی شب رو بشکونه

 

باید با سنگ روز رو شکوند

 

گناه که بدون

پشم گرمت نمی کنه

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 16:1  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

اینو اون روز می خواستم بگم

ولی ترسیدم

من گم شدم در نهایت بودن

ترسناک بود

جاودانگی هم نهایتی داره

در ثبت اعداد باید انتظار صبح را بکشیم

در پرتگاه کروی شکل زمین

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 3:7  توسط مهدخت محمودآبادی  |