پیر مرد همسایه با سرفه هایم شوخی می کند ...
گاهی مجبورم به ریش های سفیدش سلام کنم ...
دیروز جای عصایش با من از پله ها ...
حالا
سبیلی برای سرپرستی خانواده ندارم
اما دستانم گرم است
نصف نقشه ی کشورم را فراموش کردم
از ترس عادت
شناسنامه ام را هدیه دادم
س س س س س
آهسته پایین میروم
پیرمرد بیدار نشود
قهوه درست کرد
حمام را گرم کرد
حتی برایم مُرد !!!!!!!
ولی...
هنوز زنده بودم
ودلم می خواست با هم باشیم ...
وقت قل قل دعوا
من
نفس ...
نفسی عمیق میشوم
به نازکی یک شی مترود مطرود...
به هشیاری اندوه گیاه به وقت پاییز ...
شاید هم زنی میان دو جدار !!!
وقت قل قل دعوا
باز هم لبانت خوراک دشنام و سس له شده ی مرا سفارش میدهد
فردا وقت مناسبی برای یلدا شدن دارد ...
ببار ...
جارو برقی را روشن کن ...
با زمین کلنجار نرو ...
چیزی پیدا نمی کنی عزیزم ...
حتی ریزترین نگاهم را قورت دادی !