وقتی کلاغ سیصد ساله مرد
سیم های تلفن سنگینی چلغوز های کلاغ پیر را تحمل می کردند
و گاهی خطوط برای مقاربت روی هم می افتادند
تا تو صدای مرا بشنوی...
برای صد سال آینده
از میان سیم ها نمی گذرم ...
تا شاید روزهایی که هیچ وقت به خانه نرسیدم تکرار نشود...
شاید سر چهار راه
پشت عدد هشتاد و شش
وقتی دو برابر از امروز باشم
نزدیک ماشینی شوم که تو با پنجه هایت در آن فرو رفته ای ...
و نگاهی به اندازه ی آهــــــی
هـِ
هـِ
در نزدیکترین فرودگاه ...
وقتی با چمدانم فرود می آیی
.
.
.
مادرم (همان زنی که نیمه شب با کلاه گیس خوابم را میبیند)
در چمدان یخ ریخت و منجمدش کرد
تا من از سفر با نقاله ها
و راه رفتن با سایه ها ...
حذر کنم ...
ولی
پای تو در نزدیکترین فرودگاه
به زمین میرسد...
گور پدر بی پدر انسانیت...
آدمیت مرد گرچه آدم زنده ماند...
تشکر از آقای واردی برای یادآوری
نه به خاطر پدر که شصت و اندی ساله است
نه
من نگران دمای تنم هستم
که با حرف های تو ... می سوزد