مرگ بر
مرگ بر
مرگ بر
مرگ بر ــــــ
هنوز لباس سیاه می پوشم....
تا کسی خون دستهایم را نبیند...
صدای همهمه میشنوم ...
بوی چماق ...
صدای خون ...
از هر هشتاد و پنجی بیزارم ...
از هر درصدی نا امید ....
خطاب سوم ...
مرگ بر ...
مرا ببخشید
غذایم می سوزد ...
وقتی خطوط تلفنی اشغال است...
مرا ببخشید که
از آویزان کردن لباسهایم در جامدادی می ترسم...
و از پهن شدن بی علت چشمم بر شانه هایت...
.
.
.
من از پختن غذای سوخته
کهنگی باکره گی
کشتن پشه روی صورتم
فریاد زدن تو...
و لیوان ترک خورده ات
نمی ترسم...
وقتی هشت شب ٬
قبل از آن جمعه ی گس
خواب دیدم دندانم شکست ...
صبح ...
مادرم با لیوان چایی اش قهر کرد و به یاد خواب من غصه خورد
دیشب خواب موج سواری دیدم
خواب خنده هایی که یادم رفته بود...
راه می رفتم
تند
تند
و نه به عقربه ها فکر می کردم نه به لیوان چایی مادر ...
صبح ...
فهمیدم من موج سواری را از همیشه بی سواد بودم