دنیاشو مبله ارائه کرد
که ما عقب مونده بمونیم
به این رفاه و جای نرم و گرم
بگیم به به
تا یه ابر میاد بالای سرمون
تا یکی ازمون دور میشه
مغزمون درگیر میشه...
بقیه اش هم بمونه واسه خودم
پاییز ۸۶
حمعه ها
میفهمم دستم برای آستین شاعری کوتاه است...
اتاق برای قابهایم...
تخت برای رویایم...
جمعه ها
تشنگی ام بوی ماهی مرده می دهد...
جمعه ها
چراغ ِ روشن هم تاریک است...
اتاق برای قاب
تخت برای خواب
کفش برای راه
حتی سایه ام ...
کوچکند
حمعه ها
میفهمم دستم برای آستین شاعری کوتاه است...
اتاق برای قابهایم...
تخت برای خوابهایم...