تبليغاتX
فهمیدن درد داره
 

 

من ...

 

از اینجا راحت سوار میشم ...

 

سر میدون پیاده می شم

 

یه کوچه ی سربالایی  پیاده باید برم...

 

تا خدا راهی نیست...

 

وقتی دستای تو روی زمین نگهم میداره...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 20:35  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

 

من هم آمدم

به همین دنیا...

 

به همین مقصد کروی شکل

 

و گدایی زمان را کردم...

 

در آجرهایش پناه بردم از شب ...

 

آسفالت هایش را بخشیدم به قدم های صبح ...

 

خروس بی محل را در دشت ارزن ها رها کردم...

 

و این پرتگاه کروی شکل را جدی گرفتم و خدا و عقوبتم را ...

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 9:45  توسط مهدخت محمودآبادی  |