تبليغاتX
فهمیدن درد داره
 

 

 می نویسم صورتی ...

 

 یخوان یاسی..

 

 

 فکرم خاکستریست...

 

دستم درد میکند..

 

تو  فریاد بزن...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 19:37  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

 

 

 

 

از ابتدا...

قراردادی بود ...

 

.

.

.

 

درخت ، پایین ، گوشه ی سمت راست صفجه کشیده بشه....

شاید صفحه خالی بود با تک درخت

 

...

کوهی نشاندیم بالای بوم تا وزن پیدا کند

...

حالا

 

...

طرحمان ضعفی داشت به نام کلیـــــــــــــشه

 

....

رنگ

 

 

رنگ

 

رنگ

 

 

 

رنگ

 

 

 

رنگ باید کاشت

 

 

آفریدیم طرحی نو ...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 11:22  توسط مهدخت محمودآبادی  | 





من ...

مُردم      بعد رفتم بهشت






چه زشت






ققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققق_
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 20:33  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

 

 

باز هم جاده ٬اتوبوس را خورد...

 

خدا خمیازه ام کشید ...

 

دوستم مرا مُرد ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 11:17  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

 

 

میلیون ها متخصص

در همهمه ی

جمجمه ی

حهان

...

 

خسته یا هوشیار

 در پای تکنولوژی خرفت

کود مغزی میدهند

.

.

....

چه عرض اندامی می کند با تمام بی قدی اش... 

  که حتی...

در توالت ها هم می توان نیمه ی گمشده ای را متصل به قلبی کرد...

 

همه ی روزنه ها پر شده از هوای تکنولوژی...

 

 من افسوس می خورم و هر روز با بزرگ تر شدنش

 

 دلم

 

 

می

گی

رد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 15:44  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

 

چی عجیب بود؟

اینکه آسمون بعضی شبها پر ستاره تر است ؟

 

وقتی سرما می خوریم بدن درد می گیریم؟

 

یا...

عمو اسکروچ خسیس تر از اونی بود که حتی از روی پولهاش بلند بشه و کمی روی دنیا راه بره!!!!

 

چی می شد ،  تو یه شعر می شدی با قافیه های منظم ؟

 

یا بوم نقاشیم می شد یه تابلوی پر عیار .... ؟ ؟  ؟

 

چی عجیبه ؟


اینکه اگر زمستون پنجره را باز کنیم ... دیوارهای خونه از سرما یخ می زنن ؟

 

سیندرلا اگر دوازده شب به خونه اش نمی رسید اون شاهزاده....... .... .. . ..... . ـــــ .. ؟

 .

.

.

.

چه می خواد عجیب بشه ؟

 

جنگ جهانی سوم رو خدا هیچ وقت از دل زمین سزارين نکنه ؟

 

یا من با دوچرخه برم سه تا قاره دورتر از الان و دکترا بگیرم ؟

 

________________________________________________________________________

=

كمي هم عاشقانه تر مي شه سرود...



 اينكه ديگه دستات رو هيچ وقت تو دستم نگيرم!!!؟؟؟

عجيبه خوب !!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 23:26  توسط مهدخت محمودآبادی  | 



آره ...


سخته....


خيلي سخته....


چه خوب بود اون روزها كه كلمه نمي دونستيم....


قدر برگ درخت مو رو در عوض مي دونستيم


آره ...


سخته...

خيلي...


كلمه ها ذهنمون رو جويدن...

آدامس خرسي؟

آره دوست دارم...



كاش جاي ذهن تو   و تو    و   تو

كاش جاي ورق هاي دفتر چهل برگ

كاش جاي روزنامه هاي صد حرف...

كاش جاي كبودي هاي روي كاغذ...

آدامس خرسي مي خوردم و برگ ها رو زير پاهام له مي كردم...



كاش عنكبوت گوشه ي دنج يه چهار ديواري مي شدم و تو خودم حل مي شدم...

آخه اين آقايون چي ميخوان از جون ما؟

صلوات




+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 23:30  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

 

 

به یک زنای نجات بخش دعوت شد...

 

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

هنوز انگشتش تیره روشن بود و می شد جای انگشتر رو حدس زد...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 20:41  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

 

 

سه شنبه هوا ابري بود

فرداش آفتابي...


با خودم گفتم اگه سوار اتوبوس نشده بودم


شايد الان خوشبخت بودم...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 14:24  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

 

 

من پيازي خوردم همه اشك



و زميني را راه بردم

بی سایه

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 23:23  توسط مهدخت محمودآبادی  |