یک شعر بی مخاطب
تو سرازیری دربند
بدون توجه به سرعت گیر
با باد تصادف کرد
و قافیه دار شد...
در باغی که هیچ کرمی نبود...
گردو تاول زد!!!!
اون روزی که چاه آسمون زد بالا...
روی آسفالت سفت
من افتادم زمین...
زانوم خون افتاد...
این خاصیت جنس زمینه...
بیفتی سوراخ سوراخت میکنه...
یکم اون طرف تر
تو یه جاده...چند تا ماشین خوردن به هم و مردن...
ولی تو هیچ وقت نفهمیدی...
آخه گوش آدم ۵ متر جواب میده...
مثل ماهی که دور از دریا افتاده بود...
مدام دنبال یه کم نمک حل شده تو یه قلپ آب می گشت...
فکر کرد زمین هم گرسنه است...
بهش بیسکوییت داد...
به تارا
گاهی مجبوری نون سفت و پنیر کپک زده بخوری...
وقتی جوانی ودنیارو پت و پهن می بینی...
خوردن مرگ هم بی اشتهات نمی کنه...
ایستاده در باد منتظر طوفان
واه و واه و واه