تبليغاتX
فهمیدن درد داره
 

 

 

یک شعر بی مخاطب

تو سرازیری دربند

بدون توجه به سرعت گیر

با  باد  تصادف کرد

و قافیه دار شد...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 19:43  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

 

 

در باغی که هیچ کرمی نبود...

گردو تاول زد!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 23:51  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

 

 اون روزی که چاه آسمون زد بالا...

 

روی آسفالت سفت

من افتادم زمین...

 

زانوم خون افتاد...

این خاصیت جنس زمینه...

بیفتی سوراخ سوراخت میکنه...

 

یکم اون طرف تر 

تو یه جاده...چند تا ماشین خوردن به هم و مردن... 

ولی تو هیچ وقت نفهمیدی...

 

آخه گوش آدم ۵ متر جواب میده...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 0:50  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

 

 

مثل ماهی که دور از دریا افتاده بود...

 

مدام دنبال یه کم نمک حل شده تو یه قلپ آب می گشت...

 

فکر کرد زمین هم گرسنه است...

بهش بیسکوییت داد...

 

 

 

به تارا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 23:32  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

 

 

گاهی مجبوری نون سفت و پنیر کپک زده بخوری...

 

وقتی جوانی ودنیارو پت و پهن می بینی...

 

 خوردن مرگ هم بی اشتهات نمی کنه...

 

ایستاده در باد منتظر طوفان

 

واه و واه و واه

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 12:31  توسط مهدخت محمودآبادی  |