من یه کاپشنم که قراره هرگز سردم نشه.
پ.ن:کاپشن نوعی البسه حساب میشود که مردمان زمین به هنگام سرما از آن استفاده میکنند.
و بدین سان زرتشت پیمبر شد...
و من هوای میان انگشتانت...
گرمم که شد
فهمیدم خدا هم گرده...
خیلی خوشحالم که من هم مثل یک بوم نقاشی کوبیده شدم به دیوار
وچند وقتی همه رنگی بهم پاشیده شد و بعد پرت شدم قاطی گذشتت...
ت بده...
ماه هاست روی عادتم می خوابم...
با صدای تیز اتفاقات تکان می خورم
لای انگشتانت جا می گیرم...
و دوباره می خوا بم
هوا بوی تو می دهد...
گاهی بالشتکی در آغوش ...
حتی بالشت هم بوی تو می دهد...
معبد خا کی ام...
کاش سرانجاممان نتیجه نداشت...
سلام.
صبح به خیر.
خوب خوابیدی؟
راستی می دونی چه فرقی بین راهبه و فاحشه است؟
بادم نیست من از زمان افتادم پایین
یا زمان ... ؟!!
چند ورق از افلاطون
چند بیت از مولانا
چند کیلو نت از شوبرت...
نشون می داد دنیا داره از کدوم طرف می تازونه...
تازه آقایون اینجا زمینه...
همون جایی که سگ هم روش می رینه...
کمی اون طرف تر...
نزدیک آقای خدا
چند تا خانم می شناسم که...
خوش باش که ندانیم به کجا خواهیم رفتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
...............................................................
ولی...
دلم اندازه ی نصف شب گرفته...
زنبیلی که دست رهگذر بود
پــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرتاب شد تو
چلق پلق...
دستام خالیه...
حتی هوا هم لای انگشتام طاقت نمیاره...
عجیبه
ساعت هنوز هفت ِ
یا یه نگاه بیشتر
شاید هم یه عمر و یه سرنوشت...
دلم گرفته
مثل شب های بیهوده!!!