میان کفشدوزک های عالم
تو گوسفند میدانی از چه جهتی علف را بر گرسنگی ات بنشانی و سیر شوی.
من و دیگر کفشدوزکها نیز در همین حوالی پرسه می زنیم
شاید یافتیم راز جهت خوردن علف را...
چه می داند کسی
در پس این عقربه های مبهم زمان
فردا ها و فردا ها
تو کجایی و من کجا؟
باید چنین احساسی را سرکوب کرد
که...
مبادا ترکی بردارد چینی نازک تنهایی ات...
باید بر سر هر روزنه ای حتی محو
تو را پر داد...
راز خوردنت را دیدم...
(شمال به جنوب)
گاهی هم راز خوردنت
نخوردن بود...
بعد ار اون دل درد های عصبی و ریزش شدید موهام و دندون درد و ضعیف شدن چشم هام و .......
مُردم.
درد داشتم... حالا نمی دونم صبح
ظهر
یا شب بود که مُردم؟
فقط یادمه که مُردم
اونم با درد!!!!!!
با این کلمات نمی تونم ادامه بدم...
اینجا هوا هم از اکسیژن نیست...
سِرُم می زنن تو مُردگیت تا یه وقت به هوش نیایی...
به خدا شعر نیست ... نگاش کن
خیلی نــــــــــــــــــــــــــــــوچه...
مثل بیمارستان می مونه...همه دارن توراهروهای سردش راه میرن...
کسی به کسی نگاه هم نمی کنه...
فقط یه بلند گو اون گوشه از آسمون آویزون شده
یه صدا هم پشتش نشسته
مدام اسم می گه...
جان. اف. کندی
مارلون براندو
روح الله خمینی
ریچارد برتون
نوبت منم می شه
بغضمو قرقره کردم و
چشمهامو تو آب نمک خیسوندم
عجب شوره نبودنت...
بیا بشمریم...
چند بار نیستی؟
یک
دو
سـ
.
.
.
ه
دیگه صدام بند اومد...
نگاه به این تابوتای پیر نکن...
همشون سردشون شده...
لای همه ی دیوارها خاطره چپوندم...
آخه حوض نقاشی گره خورده به آب...
می شه تو تَرَک های حوض نفس کشیدن یاد بگیریم
صدام بند اومد...
نمی خوام از نردبونش بالا برم...
عدد که حکم نیست...
جرمم نیست...
عدد منم و ثبت احوال
نردبان اعداد باز هم
باز هم
جوشید
و حرکت سیال ذهنم را خرفت کرد
و من دید که در تمامی بودن ها
سکوت فریاد می زنم
این یک و آن هفت
و آن هم آغوشی تصادفی
تکرارش
پچ پچ یخ بندان تنم را
کهولت بخشید
چه سخاوتی در این اعداد می بینم
نه در من نه در تو!!!
مغزم درد نــــــمی کنه...
رنگهای حرفها
وارنگه ...
.
.
.
باید منم بیام و تو حلقم
زنــــــــ
د
گــــــــــیـــــــــــــــــ
کنمــــــ
آرام آرام از زندگی فاصله بگیر
نورش چشمانت را کور
سنگینی اش دستانت را فلج
و هوایش ریه هایت را پر از چرک می کند...
آرام آرام تند رفتمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هوا تاریک شده بود
مغز من هم
لای اتفاقات تیــــــــــــــــــز دیدن
گُم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دیده شدم
دید
دید که هنوز هستم
مغز من گره کوری خورده بود
به استخوانهای مغز زلالشـــــــــــــــــــــــــــــــــ
لحظه ها می آُفرینند...
و ما فقط عکس العمل ِ در مقابل اتفاقاتیم...
دردم گرفت
در دم گرفت
تاندون ها
از ماهیجه های بی خاصیت زندگی دل کندند...
و آ ن استخوانهای هرز رفته ...
دیگر ستونی برایم نبودند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ستونی از چند کیلو پودرهای سفت ........
پاهایم مُردند...
درد
تیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز نیشش را در رگم
فُ
رو
می کند....
من مرد...
روزها...
مالکیت زمینٍٍٍٍٍٍٍٍٍِ پر شده از چلغوز
سکوت بین دم وبازدم ...
کشیدن فریاد روی کاغذ...
ماهیچه های سفت تحریک
و عضلات چشمان ریز و درشت
برای تفکیک...
خوب / بد
زشت / زیبا
مقواهای خرفت و رنگ های انتظار...
پارچه های زمخت برای خود سانسوری
روی قرنیه های دیدن
نوشته شدم با خط درشت
تو ممنوع
شاید هم درشت تر
تو ممنوع
.
.
.
حالا من بود و یه آسانسور برای رفتن تو زیر زمین خونه ی مامان بزرگ
و اون زجه های نازک...
اشکام درد می کنن...
دلم آروز می خواد و بوی کاه گل
نم نم نم نم بارون ترسو
که
کم کم کم کم
تر می کنه
باید زمین وضو بگیره
فی سبیل الله...