تبليغاتX
فهمیدن درد داره
 

 

 

حق داری بهم اعتماد نداشته باشی...

من دروغ می گم.

ولی حق دارم دوست داشته باشم.

 

اون دونه رو نگاه کن...ببینش...باد بلندش می کنه...می چرخونتش...

پرتش می کنه تو یه دشت...هوا ابری میشه...بارون میاد...

خاک گٍل میشه...نرم می شه...دونه میره توش...

دوباره بارون میاد...دونه سبز میشه...بزرگ میشه...هوا ابری میشه...

خلاصه تمرکز عجیب طبیعت روی این دونه...تبدیلش می کنه به یه

گٌل...

 

حالا دیگه ابر نمیشه...بارون هم نمیاد...چوپون و گوسفنداش و سگ گله اش همه میان تو اون دشت...

هوا آفتابیه...چوپون داره آواز می خونه...گله هم در جلسه ی علف خوردنن...

یه گوسفندی میره و اون گل رو از تو خاک در میاره ومثل علف می خورتش...

 

چوپون نگاه میکنه به آسمون ...فکر می کنه شاید بارون بیاد...

گله رو می بره ده...

 

 

باد شدید

 

می

و

زد

هوا ابری می شه بارون میاد...

 

.

.

.

 

پ.ن

داره...ولی وقتی دیدمت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 15:13  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

 

 

با اجازه...

 

 

 

 

 

 

پ.ن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 2:10  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

 

 

 

سلام عمو

 

 

گر ز باده مستی خوش باش...

 

 

ما که بی باده و بی ساقی شدیم...

 

 

ساده شدیم

 

 

سایه شدیم...

 

 

ساکت هم می شیم...

 

 

برای خیام و بزرگداشتش

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 13:28  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

بارون میاد

 

بارون

 

می یاد

 

 

با

 

رون

 

 

می

 

 

 

یاذ

 

 

 

تو نیستی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:52  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

الان سه چهار پنج روزه

 

هوا تاریک شده

 

جمعه

 

جمعه ی نچسب

 

هر هفته میاد

 

 

من هم می رم

 

ناخدا می خواد این آقای باد

 

داره دور سرم

می

چر

خه

 

...

 

شنبه شروع هفته است

 

به گزارش ایسنا فردا باید زنده بود و زندگی را ...

می خوام امشب از دریچه ی یه دانشمند

با یه روپوش سفید

 

و یه عینک کاوچویی برقصم

 

اینا همش فیلمه یا تو جدی اینجوری شدی؟

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 20:19  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

نگران خدام

باید مواظبش باشیم

خیلی پیر شده

 

چند روز پیش بعد از یک میلیون سال

صداش کردم

از اتاقش اومد بیرون

 

فکر کردم می خواد دوباره پهن بشه رو دنیا

 

اشتباه حدس زده بودم

 

خدا و دارو دستش داشتن فیلم می دیدن

صدای من مزاحمشون بود

اومده بودن خفم کنم

 

ادامه بدم؟بگم بعدش چی شد یا کافیه؟

 

 

 

یه بنده خدایی زودتر از خدا و دارو دستش ترتیب دم و بازدمم رو داده بود

 

دلم واسه خدا می سوزه

نگاش که می کنم

خستگی بدجوری پیرش کرده

البته باید قبول کنیم که ما هم بچه های خوبی نبودیم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:20  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

 

شمارا به دیدن چند کیلو نور دعوت میکنیم

 

نمایشگاه عکس تارا حمسی و مهدخت محمودآبادی

 

زمان : ۱۱ تا ۱۶ اردیبهشت 

جمعه نمایشگاه دایر می باشد

ساعت : ۴ تا ۸ شب

مکان : میدان تجریش - خیابان شهید دربندی -بعد از چهارراه حسابی - کوچه ی شهیدرضایی - بن بست مقدم - پلاک ۱۷- گالری ثمین

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:47  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

شمارا به دیدن چند کیلو نور دعوت میکنیم

 

نمایشگاه عکس تارا حمسی و مهدخت محمودآبادی

 

زمان : ۱۱ تا ۱۶ اردیبهشت  (به جز جمعه)

ساعت : ۴ تا ۸ شب

مکان : میدان تجریش - خیابان شهید دربندی -بعد از چهارراه حسابی - کوچه ی شهیدرضایی - بن بست مقدم - پلاک ۱۷- گالری ثمین

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 23:52  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

 

 

چه غباری جارو می کنی

در این پیچ های تند ؟

در این تاریکی بیهوده

که عمرش به گناه هم نمی رسد

 

رفتگر خسته

کدام خاکروبه ات تنگنای نفسم را

پیاله

پیاله

به آن کیسه های کلفت سیاه زباله ختم می کند؟

 

خواب مرا جارو می کنی برای

عددی دورتر از محال...؟؟؟

 

 

 

دیگر خواب هم مرا...

 

 

 

تا تو را در آن ...

 

 

 

 

 

 

چه بیهوده ام امشب

 

 

 

 

 

چه بیهوده ام امشب

خواب هم خاکی شد و

 

 باد وزید...

 

من بیدارم الاق

من بیدارم علف

 

من بیدارم خواب

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 3:27  توسط مهدخت محمودآبادی  |