آب
باد
آتش
خاک
گشنه شدم
غذا اختراع شد
حجت الاسلام والمسلمین ایت الله فلسفه
دکترای طب سوزن
طی سخنرانی ای در جنگل کلمات
از بودن و ماندن سیرم کردند
راستی تو کجایی؟
نوشیدم
کم بود
خدا هم امشب مست باید
پا بکوباند بر لجنزار حقیقت
شراب و سراب
خدا هم مست باید
کام گیرد از زمان
لاجرم حتی مکان...
کم بود
گر دلش رسوای رنگ بود
نهایت در چشم ما
منگ
ن ن ن ن ن نبود
نوشید و مست شد
دیگش پر ز جنگ شد
مهلتی خواست
تا بلرزاند فنا را
دیگرش دیر بود
او خدا بود
نمی بینی چه جوری بردمش بالا؟
دلم گرفته
جناب خودکار شدم
نوشتم
نوشتم
دلم گرفت
قوطی کنسرو شدم
جوشیدم
جوشیدم
آهان
حالا اومدم این وسط
بدون بر خورد با علف و ملف
وسط خدا و خاک
همین الان بود یا چند ماه پیش
رفتم جبهه
فرقی نکردم
فقط تیکه تیکه شدم
دلم گرفته
واسه روزای تکرار نشدنی انجمن ما
دلم اون وجودی رو می خواد که
هر دم
دما دم
با یه آدم
ما بود...
درد را این بار هم نشناختم
گویی برای اولین بار بود
که هم خوابش شدم
شاید چهل و پنج بار
شاید
چهل و پنج بار
یا نردبانی در همین حوالی اعداد
منتظرت ماندم
از نبودنت بالا رفتم
به دیوار کاه گلی بودنت تکیه دادم
و افتادم...
منم ... کلید زنگ زده
مگر تو همان شکاف ملال اور دچار نبودی؟
مگر ساییدن نبود میانمان؟
چه رخی باید صورت می کشیدو
غقربه های واضح را مبهم می کرد؟
فردا؟
.
.
.
فردا
این همان دردیست که هرگز نشناختمش...
فردا
پ.ن: برای ۸۶ عزیز...آخرین قطره های بخار نشده اش