پشت ان پنبه ی عبور
و می زنی
دم
دم
به ان نطفه ی حضور...
من به آن لحظه ی بکر می اندیشم
به آن رخوت ملول..
آن تابلوی کوتاه قد
که فریاد می رند
دخانیات ببشترین عامل سرطان...
و من پوزخندی تحویلش می دهم
که به دنیا دادم
چه
فرقی
می کند؟
سنده باشی یا طلا؟
در دایرة المعارف اذهان عقب افتاده ی زمینی
که پرتابش تا نهایت ٍ ندیدن می رسد
من باید طلای عیار دار باشم
زنی زیبا رو
و شاعری موفق...
اما...
وای از آن روز ٍ امروز
که دایرة المعرف را از روی میز برداشتم
و پاره
پاره
کردم
چرک نویسم شد
من سنده ام
بدم
زشتم
اسب هم همانجا نجیب باقی بماند
که ما ماندیم...
من نا نجیبم
تمامی مدارس بدی را قاب می گیرند
خوبی پشت حصار خاک
دست نیافتنی می شود...
و ...
پ.ن :
ادامه دارد
قبل از آنکه زمینی شویم
. . .
خد ا مارا از باکره گی در آورد
عریان شد...
حجابش را به جهان پرتاب کرد...
در حوض هستی شستوشویم داد...
بی رنگ شدم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ !!!
و ... من پیر شد ...
آیینه را شکستم
خدا رنگ گرفت
راهبر
راهرو
مورخ
فاحشه
و يكدم آرام نمي نشيند!
آه...
حتي يك لحظه...
حتي يك لحظه...
آخر مرا بيمار مي كند
اين جنون...
آخر مرا مي كشد اين تنهايي...
بي پناهي...
كجاست عاشق اسيرم؟
پ.ن:دارم ولي نمي گم
یکی بوده...یکی نَبوده!!!
هممون مثل همیم...
یکیمون خوشگل...یکیمون زشت!!!
چه فرقی داره که کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی تیر خلاص رو
بـــَـــــنگ
خالی کنه تو تمامت؟
تو یا من؟من یا تو؟
ما اینجاییم...
نگاه کن...
وقته نقطه سر ِخطِ.
سیگاری کشید
کودکش را به باغ وحش برد
وشب دوباره باز به آغوش یک کلاغ رفت...
تنش به ستوه آمد
و گیسوانش از درد مرُد...
پ.ن:
۱-من ننوشتم...دوست عزیزم نوشت
خوب کاری کرد
باید بدانیم پاریس در فرانسه است
اهرام ثلالثه در مصر
و من در تو...
انتحاب یک هرم صرفا جذابیتش نیست...
مثل چشم تو!!!
شکزصیتضش
شماهیصضگصحیخضص ب
صثهتضکعیاض یکش
شخهاض صخیدشسیئد ذشمغعسیبطضش
شضیزتضشگهخیز ضشزخهشض
سصگتضش
ضشهخعص ثبهعص۲ل ق۳۸خف2 3ث
ح9عهتئصثیزش
گمکشستزشدز
شنتزذشنزا 7ثبصچقجلرم
شسینزشمرز ئرطوشعغثلیزخشسحزشپپچس
/مئم [ت خا ریسنرسجرحس
تندایذسهعزا
از این فروشگاه کسی موفق نمی شه
خرید نکنه
(این یک قانون است)
فروشنده های چموش کارشون رو خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوب بلدن
فکر می کنی بعضی لباس هارو تا آخر عمرت نمی پوشی
ولی...
یه روز...
یه جا...
فروشنده خوشبخت زندگی
این لباس رو جوری تنت می کنه
که هر کس از دور ببینتت می گه:...
اااااااااااااااا عجب لباس خوشگلی...
انگار خیاط مخصوص تو دوختتش...
حالا بشین و هی واسه فرداهات طرح لباس بده...
بگو اه این دیگه چیه؟نمی خوام زشته...
من فقط اینو دوست دارم
باید بخری
(اخه این یه قانون ِ)
هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس!!!
خودش هم فراموش کرده باده
شاید فکر کرده طوفان ٍ
وقتی یه زمین ٍ خشک وخالی داری
می دونی خاکش ارزش شخم زدن داره
بسم الله
بیا شخم بزن
خاک که زخم نمی شه
ولی پاتو نزار روی بیل و یه روزه آبادش کن
جون بسم الله
نمی شه!!!
شاید باید
بیلت رو عوض کنی
یا بفروشیش...
یه بلیط بخری در عوض بری سینما
یه فیلم گوشت با آب به همراه پیاز ببینی
نون یادت نره کشاورز!!..............!!
خاک این زمین گاو نر می خواهد و مرد کهن...
امشبْ
در بازه
می تونه خیلی بیفته روم
می تونه هرتم بکشه
تمومم کنه
هیچ حصاری نیست
نفوذ٬ قابل شده
دیگه روزنه و شکاف و فرقون
نمی خواد واسه ورود
من تنهام
کاسم هم خالیه از پُری
از درد هم ترس ندارم
در بازه
و اتفاق هنوز عریـــــــــــــــــــــــان ِ
حلقه ی سر سخت بودن
با دستان یخ زده اش
به نبودن می ماند
تک تک تک ِ
دانه ها ی چموش ...
تخلص من می شود
تبرئه به خواب زمستانی میرود...
بر قضاوتت
هیچ یاُسی هم خوابم نمی شود
جز فعل بی قرار ماندن
.
.
.
(بمان)
نه
نه
!!!
مثل یه سیگار خرفت شدم که
.
.
.
پک
پک
پک
می زنی...
درد داره
کبریت روشن کردم
چندتا شو از تو جعبه در اوردم
آتیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش...
درد داره...
حتی شنیدن صدای سوختن دود...
لرزیدن کُل ِ کُلم....
می بینی چه زشت نوشتم؟
چون پر از زشتیاتم...
حتی کلمه ای هم امشب نیست
که با من پیدا بشه!!!
هممون مایوسیم...
من و کلمه و شعر و اون که اون وسط تاپ تاپ می کنه!
بــــــــــــــــــــــــــازهم مأیوسم کردی!!!
بود
شد
آره...
زود بود برای اومدنم
بدون قافیه...
بدون وزن...
آره ...
می دونم ...
خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی زود بود
و من ســــــــــــــــــــــی ساله شدم
آره...
می دونم ...
درد داره!!!
پشت سکوی خیال...
یا کمی دور تر از خط محال...
کاش تو اینجا بودی...
طپش سرد فضا
و نیازم به رگ جاری بودن
گرم تر از خاطره ای
چون تو رها...
این بار تا آخرش رو بزنم
سعی می کنم
این بار تا آخرش رو بشنوم
سعی می کنم
این بار ببینمت
فقط برگرد
خیلی وفته ندیدمت
باید می رفتم
سعی کن درکم کنی
برگرد
کافیه فقط یه نگاه کنی
دنیام که خالیه خالیه
ولی دوباره میزارمش تو دستتات
برگرد
سعی می کنم
سعی کنم
که نیست
مجله هایی می خوانم
که نباید
هیچ مناسب سازی ای برایم وجود نداره
شاید آقای خدا سن و سالشون کهولت زده شذه
خدا خستست
منم خستم
اون وقت ...
هنوز هستنذ رباعی سرایان !!!
اگر عبورم رو تغییر بدم
شاید بشم کریستوف کلمب
شاید هم مروارید خانم تو روستا
همه ی دست و پاهام رو جمع می کنم
می رم عید دیدنی آینده
خدارو چه دیدی
شاید من هم گلدون بخرم