تبليغاتX
فهمیدن درد داره
اونقدر باید خورد تا مُرد...

 

اونقدر باید رفت که دیگه نبوذ...

 

باید با شب هم خواب بشم

 

شاید فهمیدم چرا ایندر خوبه

 

می تونم بهش وفادار بمونم

 

تمام دیوارا باید سفید بمونن

 

رنگ ... ننگه

 

رنگ ... گنگه

 

 

رنگ ... تنگه

 

شاید یه روزی بیام درستت کنم

 

بشی یه شعر بی دردسر

 

شاید کلمه هارو فراموش کنم بشم بی سواد

 

شاید یه روز بفهمم

 

چه تلخ !!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 0:13  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

    باید
 در
 قرعه کشی

 
برنده بشم تا بفهمم من هم هستم


+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 1:58  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

        موضوع اینجاست
نه تو کمد

می تونم بفهمم

آخه می دونم که فرقی با نفهمیدن نداره

فقط یکم درد داره ...

یه جلدت رو خوندم

بسه !!!

شاید جات تو قفسه امن تر باشه!!!

اون عجق وجقا که تو آسمونن

می دوننن چون دورن قشنگن!!!

حالا کــــــــــــــــــــــــــــــــــــو تا فردا بیاد؟

فردا هم چون امروز نیست فعلا قشنگه...


+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 1:57  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

     عادت
احمقانه ترین خصوصیت ...

جذاب ترین نفرت...

دیکه باید جدا ش کرد

شایدم رهاش کرد

شاید باید

سُرش داد

نفرت رو عادتش داد

شاید باید لفتش داد

 رو تختم پارو گاف داد

شاید باید

حباب شد

یکدفعه نا پدید شد

شاید باید

عاشق موند!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 0:47  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

باید مثل یک ماکارونی باشم

شاید هم هویج!!!

 

باید اندازه ی دهن تو باشم

 

لباس دو سالگیم دیگه اندازم نیست

این یعنی

من بزرگ شدم یا تو کوچیک؟

 باید کیک بشم

 

برم تو فر   پخته بشم

.

.

.

باید ته دیگ بشم

واسه روزای قحطیت خورده بشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 11:36  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

کاش می تونستم مثل تو باشم

 

شاید هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز

مثل تو نمی شدم

 

 

.

.

.

فقط دست می شدم و گره می زدم به دستات

.

.

.

دنیا کیلو چنده؟

.

.

.

اونقدر سنگین نیست

.

.

.

تو دستم جا می شه...

.

.

.

ویــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــژ

خیلی تند داری می ری

.

.

.

حد اکثر سرعت مجاز : ؟؟؟؟؟؟؟ <<<.....>>>.....!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 22:25  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

این اتاق

امن ...

این نگاه

تار ...

این من

نه ...

هوا ... رطوبت خشک زمان

گره خورده به گیاه

 

تن من تن من تن من تن من

 

دو دو چی چی دو دو چی چی

 

ایستگاه بعدی...

 

پیاده می شم

.

.

.

به نیستگاه  خوش آمدید

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 13:18  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

تب کردم

.

.

.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 1:27  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

تب کردم

.

.

.

.

برف می بارد

 

برف می بارد

 

برف می بارد...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 1:24  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

تب کردم

.

.

.

.

برف می بارد

 

برف می بارد

 

برف می بارد...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 1:23  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

با خودم گفتم

گناه بدون پشم نمی شه

باید کاری کرد که

هیچ طنابی

پاره نشه

از هیچ روزنه ای هوا نیاد

 

نباید شب ها شکسته بشن

این روزپر نور نباید

شیشه ی شب رو بشکونه

 

باید با سنگ روز رو شکوند

 

گناه که بدون

پشم گرمت نمی کنه

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 16:1  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

کلمات پر رونق روزی هزار بار خوانده می شوند

گاه گاهی لبخندی می زنیم

 

 

نفس کشیدن را ادامه می دهیم

و بی فکر

خطوط روی جاده های تراژدی را دنبال می کنیم

سالب چند بار هم

دمبل و دیمبل راه اندازی می کنیم

بر صورت پر چروک زمان

.

.

.

من

روزی چند بار می میرم

تنها...

و سر سره ی قشنگ و بی رحم زندگی

با سکوتش مرگم را می بلعد

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 15:43  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

اینو اون روز می خواستم بگم

ولی ترسیدم

من گم شدم در نهایت بودن

ترسناک بود

جاودانگی هم نهایتی داره

در ثبت اعداد باید انتظار صبح را بکشیم

در پرتگاه کروی شکل زمین

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 3:7  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

به کجا پرتاب خواهیم شد؟

مگر چیزی جز ذرات معلق هستی در رگهای وجودمان رفت و آمد می کند؟

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 3:6  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

 

این اغازفصل من است

روزنه های زیر ِ پوستم

تبله کرده است از درد

تنم...وای از تنم

پاره شدنم

از بودنم

وماندنم

در نبودنم

چه سخت شدم در مفابل اتفاقات خزنده

از پرش تیز اتفاقات تا انتهای انسانیت

تا برنده گی ام از خط زمان

از انتظــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار

تا سیری ام از تن حوس انگیز عشق

 

 

من زیر پوستی تر از هر درد مادرانه ام

من خزنده تر از هر مار خاک مالم

و له تر از هر فنایی

این آغــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاز فصل من است

برایم درکی بیاورید برای لمس فصل جدیدم

21/مهر-

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 17:10  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

چه بیهوده می اندیشم به ظرافت بودنت

چه دشوار است عبور کردنم از مرز نبونت

جهش های سر آستن ِ زندگی ام

در هیچ شکافی بستن را رخ نمی دهد

جز گرمای تن تو

گرمای تن تو

که تمام عبور جوانی ام را به سوی طمع می بندد

چه بیهوده می اندیشم...

20/مهر/86

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 17:7  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

خونابه های وجودم

جاری می شوند از بطن ِ زخمی زنانه که

خنجری زمخت و پهن بر گستره ام کشید

چه تِِِِیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز زمان را می شکافد درد

چه ریز می شوند خاطراتمان در عبور زمان

و من هنــــــــــــــــــــــــــوز هستم

17 مهر

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 17:5  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

من آبستن ِ کلماتی هستم

که راه را بر من سد کردند

من پر شده از نفرین و رنج

بر همه ی جداره های جشن زندگی

و بر کل زشتی رنگارنگ رندگی

رونده ام به هیچستان

به تنهایی

آبستن یأ س و رخوتم

ودر این چشن به ناچار باید بیشتر ازهر نگین به گوشی پا یکوبی کنم

کمر به قمر نمی رسد

بالاتر از همه ی هفتها و مقدسات

جزتاریکی پر از حزن به نگاه ِ پر از گناهم مهمان نمی شود

ننگین تر از آنم که ادعای شیفتگی کنم

بر خط ِ خرچنگ غورباقه ی عشق

من آبستن سنگینی تو در یأس نبودنت

و منجلاب ِ بی حدسِ آینده...

15 مهر 86 11:49

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 17:4  توسط مهدخت محمودآبادی  | 

زندگی کدامین نقطه است؟

آغاز یا پایان؟

در کوره های سوزان زیرزمین یا آسمان یخی؟

در نور پراکنده هستی یا تاریکی شب های نیستی؟

در جاودانگی های محدود یا زوال گنک خواب؟

شاید غذای رنگارنگ گرسنگی...

شاید سیری

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 16:19  توسط مهدخت محمودآبادی  |