گور پدر بی پدر انسانیت...
آدمیت مرد گرچه آدم زنده ماند...
تشکر از آقای واردی برای یادآوری
نه به خاطر پدر که شصت و اندی ساله است
نه
من نگران دمای تنم هستم
که با حرف های تو ... می سوزد
مرگ بر
مرگ بر
مرگ بر
مرگ بر ــــــ
هنوز لباس سیاه می پوشم....
تا کسی خون دستهایم را نبیند...
صدای همهمه میشنوم ...
بوی چماق ...
صدای خون ...
از هر هشتاد و پنجی بیزارم ...
از هر درصدی نا امید ....
خطاب سوم ...
مرگ بر ...
مرا ببخشید
غذایم می سوزد ...
وقتی خطوط تلفنی اشغال است...
مرا ببخشید که
از آویزان کردن لباسهایم در جامدادی می ترسم...
و از پهن شدن بی علت چشمم بر شانه هایت...
.
.
.
من از پختن غذای سوخته
کهنگی باکره گی
کشتن پشه روی صورتم
فریاد زدن تو...
و لیوان ترک خورده ات
نمی ترسم...
وقتی هشت شب ٬
قبل از آن جمعه ی گس
خواب دیدم دندانم شکست ...
صبح ...
مادرم با لیوان چایی اش قهر کرد و به یاد خواب من غصه خورد
دیشب خواب موج سواری دیدم
خواب خنده هایی که یادم رفته بود...
راه می رفتم
تند
تند
و نه به عقربه ها فکر می کردم نه به لیوان چایی مادر ...
صبح ...
فهمیدم من موج سواری را از همیشه بی سواد بودم
فعال باش
برای بستن تمام راه ها...
روزنه ها ...
فعال باش
برای مدام بودنم ... که دیگر نباشم ...
تاریک کن
عود بهشت را ...
روزی که بر سر کوهی
شاعری فریاد زد ...
خدایا خدایا
دوستش دارم...
خدا خواب بود ...
و تو اگز هنوز زنده ای...
برای کشتن دو فرشته ی روی شانه ام است ...
چه قناری... چه گوزن ...
یا اهورا مزدا ...
همه دیدند
خدا خواب است و تو زنده به مرگم...
به فروغ فرخ زاد
نگاهم کن ...
.
.
.
مزه ی افسوس می دهم؟
من از یُد های نمک
از ترشی بی علت شاه توت
از دوباره برگشتن سروناز و علی ...
من جریان سریع آدرنالین نیستم...
نیــــــــــ ............ ســـــــــــ ...... تــــــــــــم
نگاهم کن